تبليغاتX
عشق وتنهاعشق

عشق وتنهاعشق

"خانه ی دوست همینجاست"همسفر ایست!!!!!!!!

سلام دوستای خوبم امیدوارم که حال همتون خوب باشه . این آپ این دفعه است .

امیدوارم که خوشتون بیاد ببخشید دیگه با کمبود مطلب مواجه میشم .

 

در زمانهای بسیار قدیم ، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه .

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک ...

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم میگذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد .

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد ، اصالت در میان ابرها مخفی شد ، هوس به مرکز زمین رفت ، دروغ گفت به زیر سنگ میروم ولی به ته دریا رفت ، طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .

و دیوانگی مشغول شمردن بود : هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و یک ... و همه پنهان شده یودند بجز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است .

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، دارم میام ...

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود . لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . دروغ در ته دریاچه و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد .

بجز عشق .

او از یافتن عشق ناامید شده بود . حسادت ، در گوشهایش زمزمه کرد : تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است .

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد . با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود . او نمی توانست جایی را ببیند . او کور شده بود .

دیوانگی گفت : من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو .

و این گونه شد که از آن روز به بعد ...

عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست .

چند تا هم عکس عاشقونه

 

 

 

 پرواز در خواب

آن سوی عشق

 عاشقي صادق و رويايي باش

                             دلبري پاک و مسيحايي باش


 

                                  دوستش داري اگر مهر بورز


 

                                          لايق شوکت و شيدايي باش


 

                                


 

                       آن سوي عشق خدا را درياب


 

                              بگذرازديشب وفردايي باش


 

                                      کن فراموش دگر مجنوني


 

                                            دل بدست آوروليلايي باش



 

               
 

+نوشته شده در 19 Feb 2009ساعت22:36توسط یاسمن | |