|
سلام مجدد به همه ی دوستان خوب و نازنین . با عرض پوزش مدتی بود که نمیتونستم وصل شم امیدوارم عذر منو بپذیرید . این دفعه شعر مسافر سهراب سپهری رو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد . در ضمن از دوستایی که به نظراشون رسیدگی نکردم عذر میخوام اگه خدا بخواد و این دفعه اینترنتم قطع نشه بهتون سر میزنم .
دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیاء نگاه منتظری حجم وفت را می دید . و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود . و بوی باغچه را ، باد ، روی فرش فراغت نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد . و مثل بادبزن ، ذهن ، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را . مسافر از اتوبوس پیاده شد : « چه آسمان تمیزی ! » و امتداد خیابان غربت او را برد . غروب بود . صدای هوش گیاهان به گوش می آمد . مسافر آمده بود . و روی صندلی راحتی ، کنار چمن نشسته بود : « دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد . خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود . چه دره های عجیبی ! و اسب ، به یادت هست ، سپید بود و مثل واژه ی پاکی ، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد . و بعد ، غربت رنگین قریه های سر راه . و بعد ، تونل ها . دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش ، نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست ، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند . و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد . » نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد : « چه سیب های قشنگی ! حیات نشئه ی تنهایی است . » و میزبان پرسید : قشنگ یعنی چه ؟ - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال و عشق ، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس . و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن - و نوشداروی اندوه ؟ - صدای خالص اکسیر می دهد این نوش . و حال ، شب شده بود . چراغ روشن بود . و چای می خوردند . - چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی . - چقدر هم تنها ! - خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی . - دچار یعنی عاشق - و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد . - چه فکر غمناکی ! - و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است . و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست - خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست . - نه ، وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست . اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ، همیشه فاصله ای هست . دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد . و عشق سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست . و عشق صدای فاصله هاست . صدای فاصله هایی که - غرق ابهامند . - نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر. همیشه عاشق تنهاست . و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست . و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز . و او و ثانیه ها روی نور می خوابند . و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند . و خوب می دانند . که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود . و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق در آب های هدایت روانه می گردند و تا تجلی اعجاب پیش می رانند . - هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات و در عروق چنین لحن چه خون تازه ی محزونی ! حیاط روشن بود و باد می امد و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد . « اتاق خلوت پاکی است . برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد ! دلم عجیب گرفته است . خیال خواب ندارم . کنار پنجره رفت و روی صندلی نرم پارچه ای نشست : « هنوز در سفرم . خیال می کنم در آب های جهان قایقی است و من – مسافر قایق – هزار ها سال است سرود زنده دریانوردی های کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم مرا سفر به کجا بردی ؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد ؟ کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟ و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟ شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت ، همین . حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه ی « حوا» ست . نگاه می کردی : میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود . به یادگاری شاتوت روی پوست فصل نگاه می کردی ، حضور سبزقبایی میان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت کرد . ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس . همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ، اثر گذاشته بود : « به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی . » شراب را بدهید . شتاب باید کرد : من از سیاحت در یک حماسه می آیم و مثل آب تمام قصه ی سهراب و نوسدارو را روانم . سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد و ایستادم تا دلم قرار بگیرد ، صدای پرپری آمد و در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم . و بار دیگر ، در زیر آسمان « میزامیر» . در آن سفر که لب رودخانه ی «بابل» به هوش آمدم ، نوای بربط خاموش بود و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد و چند بربط بی تاب به شاخه های تر بید تاب می خوردند . و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی به سمت پرده ی خاموش «ارمیای نبی» اشاره می کردند . و من بلند بلند «کتاب جامعه» می خواندم . و چند زارع لبنانی که زیر سدر کهن سالی نشسته بودند مرکبات درختان خویش را در ذهن شماره می کردند . کنار راه سفر کودکان کور عراقی به خط «لوح حمورابی» نگاه می کردند . و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم . سفر پر از سیلان بود و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر گرفته بود و سیاه و بوی روغن می داد . و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب ، شیارهای غریزه ، و سایه های مجال کنار هم بودند . میان راه سفر ، از سرای مسلولین صدای سرفه می آمد . زنان فاحشه در آسمان آبی شهر شیار روشن «جت» ها را نگاه می کردند و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند . سپورهای خیابان سرود می خواندند و شاعران بزرگ به برگهای مهاجر نماز می بردند . به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت ، به غربت تر یک جوی آب می پیوست ؟ ، به آشنایی یک لحن ، به بیکرانی یک رنگ . سفر مرا به زمین های استوایی برد . و زیر سایه ی آن «بانیان» سبز تنومند عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد : وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر ، و سخت . من ار مصاحبت آفتاب می آیم ، کجاست سایه ؟ ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است و بوی چیدن از دست باد می آید و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج به حال بیهوشی است . در این کشاکش رنگین ، کسی چه می داند که سنگ عزلت من در کدام نقطه ی فصل است . هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را نمی شناسد . هنوز برگ سوار حرف اول باد است . هنوز انسان چیزی به آب می گوید و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است و در مدار درخت طنین بال کبوتر ، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است . صدای همهمه می آید . و من مخاطب تنهای بادهای جهانم . و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را به من می آموزند ، فقط به من . و من مفسر گنجشک های دره ی گنگم و گوشواره ی عرفان نشان تبت را برای گوش بی آذین دختران بنارس کنار جاده ی «سرنات» شرح داده ام . به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا» ها تمام وزن طراوت را که من دچار گرمی گفتارم . و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین وفور سایه ی خود را به من خطاب کنید ، به این مسافر تنها ، که از سیاحت اطراف «طور» می آید و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است . ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد ز شاهراه هوا را شکوه شاه پرک های انتشار حواس سپید خواهد کرد . برای این غم موزون چه شعرها که سرودند ! ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت . ولی هنوز سواری است پشت باره ی شهر که وزن خواب خوش فتح قادسیه به دوش پلک تر اوست . هنوز شیه ی اسان بی شکیب مغول ها بلند می شود از خلوت مزارع ینجه . هنوز تاجر یزدی ، کنار «جاده ی ادویه» به بوی امتعه ی هند می رود از هوش . و کرانه ی «هامون» ، هنوز می شنوی : - بدی تمام زمین را فرا گرفت . - هزار سال گذشت ، - صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد . و نیمه راه سفر ، روی ساحل «جمنا» نشسته بودم و عکس «تاج محل» را در آب نگاه می کردم : دوام مرمری لحظه های اکسیری و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ . ببین ، دو بال بزرگ به سمت حاشیه ی روح آب ، در سفرند . جرقه های عجیبی است در مجاورت دست . بیا ، و ظلمت ادراک را چراغان کن که یک اشاره بس است : حیات ضربه ی آرامی است به تخته سنگ «مگار» و در مسیر سفر مرغ های «باغ نشاط» غبار تجربه را از نگاه من شستند ، به من سلامت یک سرو را نشان دادند . و من عبادت احساس را ، به پاس روشنی حال ، کنار «تال» نشستم ، و گرم زمزمه کردم . عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد . عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد . من از کنار تغرل عبور می کردم و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد . زنی شنید ، کنار پنجره آمد ، نگاه کرد به فصل در ابتدای خودش بود و دست بدوی او شبنم دقایق را به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید . من ایستادم . و آفتاب تغرل بلند بود و من مواظب تبخیر خواب ها بودم و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن شماره می کردم : خیال می کردیم بدون حاشیه هستیم . خیال می کردیم میان متن اساطیری تشنج ریباس شناوریم و چند ثانیه غفلت ، حضور هستی ماست . در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم که چشم زن به من افتاد : صدای پای تو آمد ، خیال کردم باد عبور می کند از روی پرده های قدیمی . صدای پای ترا در حوالی اشیا شنیده بودم . - کجاست جشن خطوط ؟ - نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من . - من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟ - و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان پر از سطوح عطش کن . - کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد و راز رشد پنیرک را حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟ و در تراکم زیبای دست ها ، یک روز ، صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم . - و در کدام زمین بودچ که روی هیچ نشستیم و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟ - جرقه های محال از وجود بر می خاست . - کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد و ناپدیدتر از راه یک پرونده به مرگ ؟ - و در مکالمه ی جسم ها مسیر سپیدار چقدر روشن بود ! - کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟ عبور باید کرد . صدای باد می آید ، عبور باید کرد . و من مسافرم ، ای بادهای همواره ! مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید . مرا به کودکی شور آب ها برسانید . و کفش های مرا تا تکامل تن انگور پر از تحرک زیبایی خطوط کنید . دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر در آسمان سپید غریزه اوج دهید . و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک . و در تنفس تنهایی دریچه های شعور مرا بهم بزنید . روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید . حضور «هیچ» ملایم را به من نشان بدهید .»
|
About![]()
برماسه هانوشتم:دریای هستی من ازعشق توست سرشاراین رابه یادبسپار
Home
|