تبليغاتX
عشق وتنهاعشق

عشق وتنهاعشق

"خانه ی دوست همینجاست"همسفر ایست!!!!!!!!

سلام مجدد به همه ی دوستان خوب و نازنین . با عرض پوزش مدتی بود که نمیتونستم وصل شم امیدوارم عذر منو بپذیرید . این دفعه شعر مسافر سهراب سپهری رو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد . در ضمن از دوستایی که به نظراشون رسیدگی نکردم عذر میخوام اگه خدا بخواد و این دفعه اینترنتم قطع نشه بهتون سر میزنم .

 

دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیاء

نگاه منتظری حجم وفت را می دید .

و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود .

و بوی باغچه را ، باد ، روی فرش فراغت

نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد .

و مثل بادبزن ، ذهن ، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را .

مسافر از اتوبوس

پیاده شد :

« چه آسمان تمیزی ! »

و امتداد خیابان غربت او را برد .

غروب بود .

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد .

مسافر آمده بود .

و روی صندلی راحتی ، کنار چمن

نشسته بود :

« دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته است .

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد .

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود .

چه دره های عجیبی !

و اسب ، به یادت هست ،

سپید بود

و مثل واژه ی پاکی ، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد .

و بعد ، غربت رنگین قریه های سر راه .

و بعد ، تونل ها .

دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز ،

نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود

                                                               خاموش ،

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این

                                                                  گل شب بوست ،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند .

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد . »

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد :

« چه سیب های قشنگی !

حیات نشئه ی تنهایی است . »

و میزبان پرسید :

قشنگ یعنی چه ؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس .

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

- و نوشداروی اندوه ؟

- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش .

و حال ، شب شده بود .

چراغ روشن بود .

و چای می خوردند .

- چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی .

- چقدر هم تنها !

- خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .

- دچار یعنی

عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد .

- چه فکر غمناکی !

- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است .

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست .

- نه ، وصل ممکن نیست ،

همیشه فاصله ای هست .

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ،

همیشه فاصله ای هست .

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد .

و عشق

سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست .

و عشق

صدای فاصله هاست .

صدای فاصله هایی که

-                     غرق ابهامند .

- نه ،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست .

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز .

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند .

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند .

و خوب می دانند .

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود .

و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه می گردند

 و تا تجلی اعجاب پیش می رانند .

- هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات

و در عروق چنین لحن

چه خون تازه ی محزونی !

حیاط روشن بود

و باد می امد

و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد .

« اتاق خلوت پاکی است .

برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد !

دلم عجیب گرفته است .

خیال خواب ندارم .

کنار پنجره  رفت

و روی صندلی نرم پارچه ای

نشست :

« هنوز در سفرم .

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است

و من – مسافر قایق – هزار ها سال است

سرود زنده دریانوردی های کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم

مرا سفر به کجا بردی ؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد ؟

کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در کدام بهار

درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت ،

همین .
کجاست سمت حیات ؟

حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه ی « حوا» ست .

نگاه می کردی :

میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود .

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل

نگاه می کردی ،

حضور سبزقبایی میان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت کرد .

ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس .

همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،

اثر گذاشته بود :

« به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی . »

شراب را بدهید .

شتاب باید کرد :

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

و مثل آب

تمام قصه ی سهراب و نوسدارو را

روانم .

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

و ایستادم تا

دلم قرار بگیرد ،

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم .

و بار دیگر ، در زیر آسمان « میزامیر» .

در آن سفر که لب رودخانه ی «بابل»

به هوش آمدم ،

نوای بربط خاموش بود

و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد

و چند بربط بی تاب

به شاخه های تر بید تاب می خوردند .

و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی

به سمت پرده ی خاموش «ارمیای نبی»

اشاره می کردند .

و من بلند بلند

«کتاب جامعه» می خواندم .

و چند زارع لبنانی

که زیر سدر کهن سالی

نشسته بودند

مرکبات درختان خویش را در ذهن

شماره می کردند .

کنار راه سفر کودکان کور عراقی

به خط «لوح حمورابی»

نگاه می کردند .

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را

مرور می کردم .

سفر پر از سیلان بود

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سیاه

و بوی روغن می داد .

و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب ،

شیارهای غریزه ، و سایه های مجال

کنار هم بودند .

میان راه سفر ، از سرای مسلولین

صدای سرفه می آمد .

زنان فاحشه در آسمان آبی شهر

شیار روشن «جت» ها را

نگاه می کردند

و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند .

سپورهای خیابان سرود می خواندند

و شاعران بزرگ

به برگهای مهاجر نماز می بردند .
و راه دور سفر ، از میان آدم و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت ،

به غربت تر یک جوی آب می پیوست ؟ ،
به برق ساکت یک فلس ،

به آشنایی یک لحن ،

به بیکرانی یک رنگ .

سفر مرا به زمین های استوایی برد .

و زیر سایه ی آن «بانیان» سبز تنومند

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد :

وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر ، و سخت .

من ار مصاحبت آفتاب می آیم ،

کجاست سایه ؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است

و بوی چیدن از دست باد می آید

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بیهوشی است .

در این کشاکش رنگین ، کسی چه می داند

که سنگ عزلت من در کدام نقطه ی فصل است .

هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را

نمی شناسد .

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است .

هنوز انسان چیزی به آب می گوید

و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است

و در مدار درخت

طنین بال کبوتر ، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است .

صدای همهمه می آید .

و من مخاطب تنهای بادهای جهانم .

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را

به من می آموزند ،

فقط به من .

و من مفسر گنجشک های دره ی گنگم

و گوشواره ی عرفان نشان تبت را

برای گوش بی آذین دختران بنارس

کنار جاده ی «سرنات» شرح داده ام .

به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا» ها

تمام وزن طراوت را

که من

دچار گرمی گفتارم .

و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین

وفور سایه ی خود را به من خطاب کنید ،

به این مسافر تنها ، که از سیاحت اطراف «طور» می آید

و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است .

ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد

ز شاهراه هوا را

شکوه شاه پرک های انتشار حواس

سپید خواهد کرد .

برای این غم موزون چه شعرها که سرودند !

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت .

ولی هنوز سواری است پشت باره ی شهر

که وزن خواب خوش فتح قادسیه

به دوش پلک تر اوست .

هنوز شیه ی اسان بی شکیب مغول ها

بلند می شود از خلوت مزارع ینجه .

هنوز تاجر یزدی ، کنار «جاده ی ادویه»

به بوی امتعه ی هند می رود از هوش .

و کرانه ی «هامون» ، هنوز می شنوی :

- بدی تمام زمین را فرا گرفت .

- هزار سال گذشت ،

- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد .

و نیمه راه سفر ، روی ساحل «جمنا»

نشسته بودم

و عکس «تاج محل» را در آب

نگاه می کردم :

دوام مرمری لحظه های اکسیری

و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ .

ببین ، دو بال بزرگ

به سمت حاشیه ی روح آب ، در سفرند .

جرقه های عجیبی است در مجاورت دست .

بیا ، و ظلمت ادراک را چراغان کن

که یک اشاره بس است :

حیات ضربه ی آرامی است

به تخته سنگ «مگار»

و در مسیر سفر مرغ های «باغ نشاط»

غبار تجربه را از نگاه من شستند ،

به من سلامت یک سرو را نشان دادند .

و من عبادت احساس را ،

به پاس روشنی حال ،

کنار «تال» نشستم ، و گرم زمزمه کردم .

عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد .

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد .

من از کنار تغرل عبور می کردم

و موسم برکت بود

و زیر پای من ارقام شن لگد می شد .

زنی شنید ،

کنار پنجره آمد ، نگاه کرد به فصل

در ابتدای خودش بود

و دست بدوی او شبنم دقایق را

به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید .

من ایستادم .

و آفتاب تغرل بلند بود

و من مواظب تبخیر خواب ها بودم

و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن

شماره می کردم :

خیال می کردیم

بدون حاشیه هستیم .

خیال می کردیم

میان متن اساطیری تشنج ریباس

شناوریم

و چند ثانیه غفلت ، حضور هستی ماست .

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم

که چشم زن به من افتاد :

صدای پای تو آمد ، خیال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قدیمی .

صدای پای ترا در حوالی اشیا

شنیده بودم .

- کجاست جشن خطوط ؟

- نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من .

- من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟

- و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان

پر از سطوح عطش کن .

- کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف

دقیق خواهد شد

و راز رشد پنیرک را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟

و در تراکم زیبای دست ها ، یک روز ،

صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم .

- و در کدام زمین بودچ

که روی هیچ نشستیم

و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟

- جرقه های محال از وجود بر می خاست .

- کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد

و ناپدیدتر از راه یک پرونده به مرگ ؟

- و در مکالمه ی جسم ها مسیر سپیدار

چقدر روشن بود !

- کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟

عبور باید کرد .

صدای باد می آید ، عبور باید کرد .

و من مسافرم ، ای بادهای همواره !

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید .

مرا به کودکی شور آب ها برسانید .

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خطوط کنید .

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید .

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک .

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید .

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید .

حضور «هیچ» ملایم را

به من نشان بدهید .»

 

+نوشته شده در 25 Sep 2008ساعت18:27توسط یاسمن | |