|
سلام دوستای خوبم امیدوارم که حال همتون خوب باشه . این آپ این دفعه است .
امیدوارم که خوشتون بیاد ببخشید دیگه با کمبود مطلب مواجه میشم . در زمانهای بسیار قدیم ، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک ... همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم میگذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد ، اصالت در میان ابرها مخفی شد ، هوس به مرکز زمین رفت ، دروغ گفت به زیر سنگ میروم ولی به ته دریا رفت ، طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد . و دیوانگی مشغول شمردن بود : هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و یک ... و همه پنهان شده یودند بجز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، دارم میام ... اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود . لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . دروغ در ته دریاچه و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد . بجز عشق . او از یافتن عشق ناامید شده بود . حسادت ، در گوشهایش زمزمه کرد : تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد . با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود . او نمی توانست جایی را ببیند . او کور شده بود . دیوانگی گفت : من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو . و این گونه شد که از آن روز به بعد ... عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست . چند تا هم عکس عاشقونه آن سوی عشق عاشقي صادق و رويايي باش
سلام دوستای گلم . ببخشید یکم آپم طول کشید . امیدوارم از آپ این دفعه خوشتون بیاد . آپ بعدیم حدودا دهم اسفنده . امیدوارم تا اون موقع نظرام پر بشه . آرزو که بر جوانان عیب نیست . یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد رنگ وقتی روزی فراموش دلم و می افسوس همواره خیال فقط بی برای ستایشگر اجازه عزیز اجازه شب ستاره اجازه تو بهت اجازه خیال اجازه با تشکر از سروناز جون
سينماي ما- «پسر آدم، دختر حوا» دومین تجربه کارگردانی رامبد جوان در سینما بعد از «اسپاگتی در هشت دقیقه» است که تهیهکننده فیلم آن را اثری بدون تاریخ مصرف، سالم و مفرح برای خانوادهها توصیف میکند. فیلم جدید جوان این روزها در پلاتو دفتر سبحان فیلم و اطراف خیابان ولیعصر در حال فیلمبرداری است. در لحظه ورود و مواجهه با این دکورها رنگامیزی، طراحی و واقعی بودن آنها به چشم میآید. گروه صحنه نمای بیرونی دفتر شخصیتهای اصلی را که طبقه پنجم ساختمانی در سعادتآباد است، در بخشی از ساختمان بزرگ سبحان فیلم ساختهاند. سينماي ما- «پسر آدم، دختر حوا» دومین تجربه کارگردانی رامبد جوان در سینما بعد از «اسپاگتی در هشت دقیقه» است که تهیهکننده فیلم آن را اثری بدون تاریخ مصرف، سالم و مفرح برای خانوادهها توصیف میکند. فیلم جدید جوان این روزها در پلاتو دفتر سبحان فیلم و اطراف خیابان ولیعصر در حال فیلمبرداری است. در لحظه ورود و مواجهه با این دکورها رنگامیزی، طراحی و واقعی بودن آنها به چشم میآید. گروه صحنه نمای بیرونی دفتر شخصیتهای اصلی را که طبقه پنجم ساختمانی در سعادتآباد است، در بخشی از ساختمان بزرگ سبحان فیلم ساختهاند.
واقعا هیچ چی بدتر از این نیست که آدم بیاد وبشو ببینه که هیچ نظری توش نیست زندگی سخته دیگه چه میشه کرد . فرا رسیدن محرم رو هم به همه مسلونا تسلیت میگم . ستاره دنباله دار تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار اما شبای بی کسی یکی نمونده موندگار یکی نمونده از هزار ستاره های گم شده هر شب من هزار هزار اما همیشگی تویی ستاره ی دنباله دار یکی نمونده از هزار ای آخرین ، تنهاترین آواره عاشق هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق ای تو آشنای ناشناسم ای مرهم دست تو لباسم دیوار شبم شکسته از تو از ظلمت شب نمی هراسم انگار که زاده شده با من عشقی که من از تو می شناسم ای آخرین ، تنهاترین آواره عاشق هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار با شب من فقط تویی ستاره دنباله دار به باغ همسفران صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست ، بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین ، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی مبدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن ( و باران تندی گرفت و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ ، اجاق شقایق مرا گرم کرد در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم من از سطح سیمانی قرن می ترسم بیا تا نترسیم از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ، بیدار خواهم شد و آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ، و تر شد بگو چند مرغابی از دریا پریدند در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید شب تنهایی خوب گوش کن شب سلیس است شمعدانی ها و صدادار ترین شاخه ی فصل پلکان جلو ساختمان و در اسراف نسیم گوش کن چشم تو زینت تاریکی نیست پلک ها را بتکان و بیا تا جایی و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام ترا پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است با تشکر از مونا جون
با تشکر از فرناز جون رادان و کمیلی در دایره تردید به لطف تهیه کننده و بچه های گروه تولید برای تهیه گزارش از پشت صحنه فیلم تازه واروژ کریم مسیحی ، دعوت میشویم . شنیدن این خبر که کریم مسیحی پس از سالها فیلمی میسازد به اندازه کافی خوش حال کننده است ، اما وقتی متوجه میشویم لوکیشنی که امروز محل گروه کار است در لاله زار و در یکی از سینماهای مطرح تعطیل شده است ، این خوشحالی را مضاعف میکند . واقعا بعید میدانم کسی تعلق خاطری به سینمای فاخر دهه شصت داشته و پرده آخر را از یاد برده باشد . وارد سینما می شویم . انگار خاطره همه سال های دور سینما همراه با ویرانی سالن روی سرمان هوار می شود . اندکی بوی نم ، سکوت ، تاریکی ، صندلی های شکسته ، دیوارهای فروپاشیده و ... چند پوستر از فیلم های مطرحی که روزگاری در این سالن به نمایش درآمده اند ... زوربای یونانی ، مرد سوم ، گذرگاه کاساندا و ... انگار لابه لای خاطرات هنر هفتم قدم میزنید . سقف قدیمی با آن چوب و تخته های قدیمی ، آدم را به سالهایی می برد که اینجا هم رونقی داشت . چه لوکیشنی بهتر از اینجا ... سینما برای سینما . بدو ورودمان مصادف است با خوش آمد گویی تهیه کننده که تقریبا با ما رسیده و دیگر بچه های گروه که در گرمای اواخر تابستان برای ضبط خاطراتی دیگر دور هم جمع شده اند . باد کولر در سالن می پیچد و بچه های صحنه در تلاش هستند تا هر چه زودتر همه چیز را آماده کنند . واروژ کریم مسیحی آرام اما با دقت در گوشه ای به همراه منشی صحنه اش جزئیات را چک می کند و دستیاران و فیلم بردارانش هم او را همراهی می کنند . پس از آماده شدن صحنه ، فرمان سکوت داده می شود تا قبل از تمرین ، وضعیت نورها و حرکت دوربین را بررسی کنند . یکی از بچه های گروه به بالای سقف رفته تا یکی از منابع نوری زا تنظیم کند . چیزی که در این صحنه به نظر می آید ، استفاده قابل توجه مسیحی از نور است و از آدمی علاقمند به جرئیات در یک ترکیب بندی مناسب جز این هم انتظار نمی رود . نگرانی او را در این سال ها برای هر پلان فیلمش در کمتر کاگردانی دیده ام . رادان و حامد کمیلی که از بازیگران اصلی فیلم و دو بازیگر حاضر در این سکانس هستند هر کدام به نوعی در حال آماده سازی خود می باشند . گویا اینجا یک سوله قدیمی در داستان است که این دو با هم در آن روبه رو می شوند . این فیلم برای حامد کمیلی می تواند یک پرش بلند به دنیای سینما محسوب شود و باید گفت او در حرکت از تلویزیون به سینما با گزینه فوق العاده ای شروع کرده است . این وضعیت درباره بهرام رادان هم که چند سالی است توانایی های ویژه ای از خود روی پرده نقره ای به اثبات رسانده ، می تواند یکی از آن همکاری های اثرگذار مطلوب قلمداد شود . یک گفت و گوی دو نفره میان رادان و کمیلی را در این صحنه شاهد خواهیم بود که به یک تیراندازی ختم می شود . این دو باید قدم زنان در طول سالن حرکت کرده و در حالی که با فاصله روبه روی هم دیالوگ خود را ادامه می دهند ، به نقطه از پیش تعیین شده ای رسیده و کات ... چون ابتدا نماهای مربوط به صحبت و حرکت رادان گرفته می شود کریم مسیحی چندبار جرئیات را با او تمرین کرده و هماهنگی های لازم را انجام می دهد . قبل از گرفتن برداشت اصلی ، بهرام رادان از پله های سالن پایین رفته و چند بار این مسیر پلکانی را با سرعت می دود تا حس نفس نفس زدنش در صحنه طبیعی باشد . او چند ثانیه قبل از دستور حرکت ، خودش را به صحنه می رساند و با دستور حرکت ، خودش را به صحنه می رساند و با دستور حرکت کارگردان در حالی که نفس نفس می زند ، لباس هایش را تکان می دهد و شروع به رد و بدل کردن دیالوگ هایش با کمیلی می کند و در نقطه پایان هم باید به نوعی جاخالی بدهد . در این صحنه دو نفر از هنروران هم باید یک صندلی (کاناپه) قدیمی را جا با جا کرده و همراه با حرکت رادان ، به سمت دوربین آمده و از پله ها پایین ببرند . هماهنگ کردن حرکت آنها با حرکت رادان پس از چندبار برداشت تمرین انجام شده و دوباره صحنه را میگیرند . این بار همه چیز کنترل شده تر صورت می گیرد و کمیلی هم برای درآمدن حس بهتر در جای خود حرکت کرده و دیالوگ ها را با او همراهی می کند . لباس حامد حاضر شده و او هم آماده است تا همین صحنه را از زاویه ای متفاوت بازی کند ، بهرام رادان هم پا به پای او می آید . دیالوگ ها حاکی از یک برخورد جدی میان دو کاراکتر است و بعید به نظر می رسد که یکی از صحنه های کلیدی فیلم باشد . نکته جالب در این صحنه ، دقت همه افراد در درست درآمدن حس صحنه است . سرانجام ، بازی بی نقص حامد و بهرام مورد رضایت کارگردان قرار گرفته و کات می دهد . با تشکر از کارگردان محترم و دوست داشتنی این فیلم ، تهیه کننده و کلیه عوامل که ما را یاری کردند . شب چله از نگاه حامد کمیلی یک جورهایی به نظرم شب چله شبیه عید است . شاید به خاطر آجیل و شیرینی و جمع شدن اقوام دور هم باشد ؛ هر چه هست خیلی خوب است که در این سرما ، نزدیک شدن دل ها به هم ، خانه و خانواده را گرم می کند. با تشکر از رویا جون و لادن جون با تشکر از شادی جون
سلام مجدد خدمت همه . دیگه مدرسه ها هم که واشده و درس خوندنا هم شروع شده . امیدوارم همتون تو درساتون موفق باشید . به خاطر مدرسه من زیاد نمیتونم اینترنت بیام و مشکل دیگه اینکه واسه گذاشتن عکس به کمک یکی دوست خوب نیاز دارم . واسه همین اگه کسی کمکم کنه ممنون میشم . ببخشید دیگه فعلا چیز زیادی ندارم واسه همین یه شعر دیگه سهراب رو میذارم . سفر پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند . و هنوز من ریشه های تنم را در شن رویاها فرو نبرده بودم که براه افتاد . پس از لحظه های دراز سایه ی دستی در وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم کرد . و هنوز من پرتو تنهای خودم را در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم که براه افتادم . پس از لحظه های دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم که به راه افتادم پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم .
سلام مجدد به همه ی دوستان خوب و نازنین . با عرض پوزش مدتی بود که نمیتونستم وصل شم امیدوارم عذر منو بپذیرید . این دفعه شعر مسافر سهراب سپهری رو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد . در ضمن از دوستایی که به نظراشون رسیدگی نکردم عذر میخوام اگه خدا بخواد و این دفعه اینترنتم قطع نشه بهتون سر میزنم .
دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیاء نگاه منتظری حجم وفت را می دید . و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود . و بوی باغچه را ، باد ، روی فرش فراغت نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد . و مثل بادبزن ، ذهن ، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را . مسافر از اتوبوس پیاده شد : « چه آسمان تمیزی ! » و امتداد خیابان غربت او را برد . غروب بود . صدای هوش گیاهان به گوش می آمد . مسافر آمده بود . و روی صندلی راحتی ، کنار چمن نشسته بود : « دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد . خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود . چه دره های عجیبی ! و اسب ، به یادت هست ، سپید بود و مثل واژه ی پاکی ، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد . و بعد ، غربت رنگین قریه های سر راه . و بعد ، تونل ها . دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش ، نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست ، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند . و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد . » نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد : « چه سیب های قشنگی ! حیات نشئه ی تنهایی است . » و میزبان پرسید : قشنگ یعنی چه ؟ - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال و عشق ، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس . و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن - و نوشداروی اندوه ؟ - صدای خالص اکسیر می دهد این نوش . و حال ، شب شده بود . چراغ روشن بود . و چای می خوردند . - چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی . - چقدر هم تنها ! - خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی . - دچار یعنی عاشق - و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد . - چه فکر غمناکی ! - و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است . و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست - خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست . - نه ، وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست . اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ، همیشه فاصله ای هست . دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد . و عشق سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست . و عشق صدای فاصله هاست . صدای فاصله هایی که - غرق ابهامند . - نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر. همیشه عاشق تنهاست . و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست . و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز . و او و ثانیه ها روی نور می خوابند . و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند . و خوب می دانند . که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود . و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق در آب های هدایت روانه می گردند و تا تجلی اعجاب پیش می رانند . - هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات و در عروق چنین لحن چه خون تازه ی محزونی ! حیاط روشن بود و باد می امد و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد . « اتاق خلوت پاکی است . برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد ! دلم عجیب گرفته است . خیال خواب ندارم . کنار پنجره رفت و روی صندلی نرم پارچه ای نشست : « هنوز در سفرم . خیال می کنم در آب های جهان قایقی است و من – مسافر قایق – هزار ها سال است سرود زنده دریانوردی های کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم مرا سفر به کجا بردی ؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد ؟ کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟ و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟ شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت ، همین . حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه ی « حوا» ست . نگاه می کردی : میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود . به یادگاری شاتوت روی پوست فصل نگاه می کردی ، حضور سبزقبایی میان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت کرد . ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس . همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ، اثر گذاشته بود : « به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی . » شراب را بدهید . شتاب باید کرد : من از سیاحت در یک حماسه می آیم و مثل آب تمام قصه ی سهراب و نوسدارو را روانم . سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد و ایستادم تا دلم قرار بگیرد ، صدای پرپری آمد و در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم . و بار دیگر ، در زیر آسمان « میزامیر» . در آن سفر که لب رودخانه ی «بابل» به هوش آمدم ، نوای بربط خاموش بود و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد و چند بربط بی تاب به شاخه های تر بید تاب می خوردند . و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی به سمت پرده ی خاموش «ارمیای نبی» اشاره می کردند . و من بلند بلند «کتاب جامعه» می خواندم . و چند زارع لبنانی که زیر سدر کهن سالی نشسته بودند مرکبات درختان خویش را در ذهن شماره می کردند . کنار راه سفر کودکان کور عراقی به خط «لوح حمورابی» نگاه می کردند . و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم . سفر پر از سیلان بود و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر گرفته بود و سیاه و بوی روغن می داد . و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب ، شیارهای غریزه ، و سایه های مجال کنار هم بودند . میان راه سفر ، از سرای مسلولین صدای سرفه می آمد . زنان فاحشه در آسمان آبی شهر شیار روشن «جت» ها را نگاه می کردند و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند . سپورهای خیابان سرود می خواندند و شاعران بزرگ به برگهای مهاجر نماز می بردند . به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت ، به غربت تر یک جوی آب می پیوست ؟ ، به آشنایی یک لحن ، به بیکرانی یک رنگ . سفر مرا به زمین های استوایی برد . و زیر سایه ی آن «بانیان» سبز تنومند عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد : وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر ، و سخت . من ار مصاحبت آفتاب می آیم ، کجاست سایه ؟ ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است و بوی چیدن از دست باد می آید و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج به حال بیهوشی است . در این کشاکش رنگین ، کسی چه می داند که سنگ عزلت من در کدام نقطه ی فصل است . هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را نمی شناسد . هنوز برگ سوار حرف اول باد است . هنوز انسان چیزی به آب می گوید و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است و در مدار درخت طنین بال کبوتر ، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است . صدای همهمه می آید . و من مخاطب تنهای بادهای جهانم . و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را به من می آموزند ، فقط به من . و من مفسر گنجشک های دره ی گنگم و گوشواره ی عرفان نشان تبت را برای گوش بی آذین دختران بنارس کنار جاده ی «سرنات» شرح داده ام . به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا» ها تمام وزن طراوت را که من دچار گرمی گفتارم . و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین وفور سایه ی خود را به من خطاب کنید ، به این مسافر تنها ، که از سیاحت اطراف «طور» می آید و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است . ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد ز شاهراه هوا را شکوه شاه پرک های انتشار حواس سپید خواهد کرد . برای این غم موزون چه شعرها که سرودند ! ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت . ولی هنوز سواری است پشت باره ی شهر که وزن خواب خوش فتح قادسیه به دوش پلک تر اوست . هنوز شیه ی اسان بی شکیب مغول ها بلند می شود از خلوت مزارع ینجه . هنوز تاجر یزدی ، کنار «جاده ی ادویه» به بوی امتعه ی هند می رود از هوش . و کرانه ی «هامون» ، هنوز می شنوی : - بدی تمام زمین را فرا گرفت . - هزار سال گذشت ، - صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد . و نیمه راه سفر ، روی ساحل «جمنا» نشسته بودم و عکس «تاج محل» را در آب نگاه می کردم : دوام مرمری لحظه های اکسیری و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ . ببین ، دو بال بزرگ به سمت حاشیه ی روح آب ، در سفرند . جرقه های عجیبی است در مجاورت دست . بیا ، و ظلمت ادراک را چراغان کن که یک اشاره بس است : حیات ضربه ی آرامی است به تخته سنگ «مگار» و در مسیر سفر مرغ های «باغ نشاط» غبار تجربه را از نگاه من شستند ، به من سلامت یک سرو را نشان دادند . و من عبادت احساس را ، به پاس روشنی حال ، کنار «تال» نشستم ، و گرم زمزمه کردم . عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد . عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد . من از کنار تغرل عبور می کردم و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد . زنی شنید ، کنار پنجره آمد ، نگاه کرد به فصل در ابتدای خودش بود و دست بدوی او شبنم دقایق را به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید . من ایستادم . و آفتاب تغرل بلند بود و من مواظب تبخیر خواب ها بودم و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن شماره می کردم : خیال می کردیم بدون حاشیه هستیم . خیال می کردیم میان متن اساطیری تشنج ریباس شناوریم و چند ثانیه غفلت ، حضور هستی ماست . در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم که چشم زن به من افتاد : صدای پای تو آمد ، خیال کردم باد عبور می کند از روی پرده های قدیمی . صدای پای ترا در حوالی اشیا شنیده بودم . - کجاست جشن خطوط ؟ - نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من . - من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟ - و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان پر از سطوح عطش کن . - کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد و راز رشد پنیرک را حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟ و در تراکم زیبای دست ها ، یک روز ، صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم . - و در کدام زمین بودچ که روی هیچ نشستیم و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟ - جرقه های محال از وجود بر می خاست . - کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد و ناپدیدتر از راه یک پرونده به مرگ ؟ - و در مکالمه ی جسم ها مسیر سپیدار چقدر روشن بود ! - کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟ عبور باید کرد . صدای باد می آید ، عبور باید کرد . و من مسافرم ، ای بادهای همواره ! مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید . مرا به کودکی شور آب ها برسانید . و کفش های مرا تا تکامل تن انگور پر از تحرک زیبایی خطوط کنید . دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر در آسمان سپید غریزه اوج دهید . و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک . و در تنفس تنهایی دریچه های شعور مرا بهم بزنید . روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید . حضور «هیچ» ملایم را به من نشان بدهید .»
این شعر کامل تفاعلیه که حامد در دفتر مجله ایده آل به دیوان حافظ زده : عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید که کجا سر غمش در دهن عام افتاد من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد چه کند کز پی درمان نرود چون پرگار هر که در دایره ی گردش ایام افتاد در خم زلف تو آویخت دل از چاه ز نخ آه کز چاه برون امد و در دام افتاد آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است این گدا بین که چه شایسته ی انعام افتاد صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بد نام افتاد
یه حسی بهم میگه یه تو عاشقم میشی توی صحرای دلم گل شقایقم میشی یه حسی بهم میگه روز میگی دوستم داری دل به دریا می زنی سوار قایقم میشی یه حسی بهم میگه تو آخرش مال منی هر چی حرف خوب داری میای با من می زنی یه حسی بهم میگه ستاره ی بخت منی هر چی قلبو بشکونی قلب منو نمی شکنی ولی اون حس قشنگ تو قلب من نمی مونه جای اون یه ناامید توی دلم شعر می خونه اون همه حرف و خیال مثل پرنده دور میشه شعر عاشقونمو به رویا برمی گردونه اسیر نا کجا می شم از تو اگه جدا بشم از تو اگه جدا بشم یه بغض بی صدا میشم چرا تو دوست داری که من به حال خود رها بشم ؟ تموم دین من تویی می خوای که بی خدا بشم ؟ تموم عشق من تویی تموم جون من تویی برای زنده موندنم خط و نشون من تویی لیلی قلب من تویی عشق و جنون من تویی تیر تو رفت به قلب من نامهربون من تویی چشات ولم نمی کنه هرجا می رم می بینمت به هر کسی خیره می شم با اشک و غم می بینمت ای گل پاک و نازنین دلم می خواست بچینمت خیال نکن رها شدی ، بدون بازم می بینمت ...
|
About![]()
برماسه هانوشتم:دریای هستی من ازعشق توست سرشاراین رابه یادبسپار
Home
| ||||||||||